سقوط

مثل حضور در لبه ی پرتگاه؛ در تلاطم میان ِ رویا و واقعیت
-
ooſɥɐɹ ɐıɯɹɐ

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

خوشحالم زندگی بر مرگ پیروز شده.

۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۳

لای شیون زن‌ها و بغض مردها از همه گوش‌خراش‌تر سکوت مرگ است، سکوتی زجرآور که خود را بر گریه‌ و زاری‌‌ تحمیل می‌کند. سخنان تسلی‌بخشی که بر زبان رانده می‌شوند ولی هیچ‌کدام به گوش نمی‌رسند، یکی می‌پرسد این چه رسمی است؛ می‌گویند مرگ حق است. کدام حق؟
تقریرِ بدخطِ تقدیرِ ما هنوز بر روال هجران است، از که گِله کنیم..
خدایا حال خوب را نصیب کن. سختی و بلا از زمین و آسمان و مُلک و مملکت به دور دار. جان خسته را امید باش.

* آتش سوزی در ساختمان پلاسکو طهران و کشته شدن آتش‌نشان‌ها.

۳۰ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۷

یک جایی هست در زندگی که احساس پاره می‌شود. یک وقت‌هایی که حقیقت بر سرت آوار می‌شود و تو صدای مهیب ِترسی را در اعماق وجودت حس می‌کنی. اما هیچگاه از فریادهای در گلو مانده‌ات نترس. از هیاهوی آدم‌ها، از دروغ‌ها. رسالت‌ات را آغاز کن. دست‌ات را در میان دستان مرگ قرار بده و یک شب آرام ِتابستانی با او قدم بزن، به همه‌ی گذشته‌ات فکر کن، به همه‌ی آدم‌هایی که بوده‌اند و به خودت یادآوری کن که لازم نیست چیزی را فراموش‌ کنی. بعد شاید تو هم به این نتیجه رسیدی که جهان حقیقت تف مال شده‌ا‌‌یست که برای کشف‌اش روزها بی هدف دویده‌ایم. میدانی، هر چه سن‌ام بالاتر رفت سرعت بقیه بیش تر شد و من هر روز توهم‌هایم. کودکی من مثل یک شعر بود، پر از دروغ هایی که زیبا ماند و  مرا میان ِمردم ِنامهربان، در ناله های زمین، میان ِحرف های قلمه سلمبه دیکنز بزرگ کرد.  نیمه‌های شب که آمد همراه مرگ یک خانه را نشانه برو. پرده‌ها را کنار بزن و بنشین همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌های زندگی‌ات را سلاخی کن. بعد شاید تو هم تصمیم گرفتی به مرگ نزدیک‌تر شوی، بزرگ شوی، همراهم شوی. شاید هم کمی آن طرف تر دختر ِ جوانی با موهای بلند و صورت مهربان نزدیک‌ات شد و شیرینی حرکات‌اش مهمانی دو نفره‌ات را با مرگ بهم ریخت.

۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۶

زندگی خواب است . این را میدانستید ؟ بالاخره یک روز بیدار میشویم . از رخت خواب ِ مان بیرون میپریم و میرویم وسط ِ آشپرخانه ، عشق زندگی مان را در آغوش میگیریم ، تانگو  مورد ِ علاقه مان را پخش میکنیم و می رقصیم . صبحانه میخوریم ، یک بوسه میهمان میشویم و می رویم سر ِ کار . وقت ِ شام با آرامش به خانه بر میگردیم ، بوی سوپ ِ شیر و نان ِ سیر به مشام مان می خورد ؛ آن وقت میفهمیم چقدر خوشبختیم .  مینشینیم دور  ِ میز  ِ دو نفره ی نهار خوری مان ، ساعت ها حرف میزنیم ، شام میخوریم ، بعد همان موقع که در حال ِ خواندن ِ کتاب ِ مورد ِ علاقه مان هستیم یک نفر مینشیند کنارمان ، دست اش را میگذارد در دستان ِ مان ، یواشکی در گوش ِ مان می گوید که چقدر دوست مان دارد .. آنوقت کتاب مان را میگذاریم کنار می رویم در آغوش اش و آرزو میکنیم که وقت ِ خواب نشود ..

 من سال ها هر چه خوانده ام تمرین ِ نبودن آدم ها بوده است .  مرگ و تولد و هر دو تجربه تنهایی ان ، حمید ِ غمگین من وقتی تنها شدی فکر کن خوابیده ای ..

۳۰ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۹

تقریبا امروز به این نتیجه رسیدم هیچ انگیزه ای برای ادامه ی هیچ جور مسیری ندارم . این که خیلی از شما دوست جان های من اصرار دارید مسیر های مختلفی هست ، من حاضرم بنشینم روی چمدانم و ساعت ها به شما گوش دهم - البته این را بدانید من اصلا منطقی نیستم . تازه کلی هم احساس ِ اضافه دارم - اما حاضرم بنشینم ، ژست بگیرم ، عینک ام را هم بالا و پایین کنم و گوش بدهم . تا همین چند ساعت ِ پیش قرار بود فردا بروم دپارتمان ِ فلسفه فلان جا ؛ پیش ِ دوستم که تدریس میکند ، بزنم زیر گوشش بگویم فلانی تو بیا بگو فلسفه رفتن ها چیست ؟ .. الان که با شما حرف میزنم دارم چمدانم را جمع میکنم برگردم اصفهان . یک شلوار ِ جین ِ آبی ، یک پیراهن ِ مشکی ، همان دستبند قهوه ای و حتی قرار است کفش ِ اسپورت ِ درب و داغونم را هم باز ببرم ؛ همان کفشی که رویش کلی گچ ریخته و گوشه سمت ِ چپ ِ پای ِ راست اش پاره شده ! اما آیا من آدمی هستم که به خاطر پارگی یا درب و داغون شدن چیزی آن را دور بیندازم ؟ فکرش را هم نکنید . من آدمی هستم که یک سال و نیم این کفش و درب و داغون و این شلوار جین ِ آبی و آن پیراهن ِ مشکی را می پوشم و سعی میکنم پارگی هایم را کسی نبیند .. من برای زندگی خیلی انرژی میگذارم . کلی صبر دارم ، کلی هم دنبال ِ پول در آوردن هستم و همه ی آن مسیر هایی که در ذهن شما هست را قبول دارم . اما میدانید ، راستش صبح های جهان ِ من پر از آدم هایی است که دیر کرده اند .

* عنوان از جناب ِ شاملو .

* این که من از پله برقی میترسم یا فوبیا حیوون دارم خنده داره ؟

۱۳ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۴