سقوط

مثل حضور در لبه ی پرتگاه؛ در تلاطم میان ِ رویا و واقعیت
-
ooſɥɐɹ ɐıɯɹɐ

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پاراگراف» ثبت شده است

هیچ وقت نمی‌‌دانم چه لباسی بپوشم. هیچ وقت هم یاد نگرفتم چطور می‌شود یک آدم مرتب بود.  مثل این که هیچ وقت نفهمیدم دوست دارم چایی را با چی بخورم. تا آن جا که یادم هست همیشه لباس‌هایم تکراری بود؛ معمولا مشکی. نه این که پول نداشته باشم، نمی‌دانستم چه چیز را دوست دارم. همیشه موقع امتحان‌ها بر خلاف همکلاسی‌های پول دارم یک مداد کوچک چند ده بار تراشیده همراهم بود که اندازه‌ی همه‌ی اطرافم دوست‌اش داشتم و یک پاک کن که نمیدانم کدام سال ِ دوران راهنمایی آن را از همسایه‌مان هدیه گرفته بودم. همیشه فکر می‌کردم احتمالا فردا روز دیگریست. زندگی‌ام همیشه خلوت بود. از سیب بدم می‌آمد. یک گاز میزدم و بقیه اش را می‌گذاشتم روی میز. همیشه فکر می‌کردم یک روز مثلا حوالی سی‌و‌چهارسالگی حدود نه صبح از خواب بیدار می‌شوم، یکی از کت‌وشلوارهایم را می‌پوشم و یک پیراهن و شال گردن با آن سِت می‌کنم. آن وقت سوار ماشین آخرین مدلم، از حوالی شمال تهران می‌روم به سمت شرکت‌ام. برای پیشرفت‌ام کلی برنامه دارم، روزها تلاش می‌کنم، ورزش می‌کنم و عصرها به کلاس موسیقی می‌روم و شب ها در حالی که شیشه ماشین را پایین داده‌ام و یک نخ سیگار می‌کشم با آرامش به خانه‌ام می‌رسم و روی تخت می‌خوابم. چند وقت پیش کتابی می‌خواندم با عنوان مرگ و ذهن که می‌گفت مرگ اساسا یک پدیده ذهنی است. فقط یک پایان است بر بخشی از هستی.. تصور کنید؛ پول، سیاست و ... چقدر می‌توانند بی اعتبار باشند؛ در حد و اندازه یک رویا.

۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۹

شاید زندگی انتقام گناه نکرده ای است که ما هیچ وقت دلداری دادن اش را بلد نبودیم . تنها اواسط اردی بهشت با یک لیوان ِ داغ  ِچای ؛  جلوی پنجره  اتاق ایستادیم و به غم هایش گوش دادیم و اندوه خودمان را میان صدای لرزان اش پنهان کردیم . شاید زندگی شب ِ خلوتی است که من در آن راه می روم و احساس میکنم کسی در من نشسته است و جیغ میزند .. آخر  ِ این بازی شاید زندگی خسته از ما در گوشه ای بنشیند و تنها به پاس بدی های ما اشک بریزد .. و اشک بریزد .. و اشک بریزد ...

شب آرام آرام نزدیک می شود و سهم ما تنها ستاره ای است که از بچگی دوست اش داشتیم ، همان که با انگشت ِ دست ِ راستمان ؛ ذوق کرده نشان اش میدادیم و میخندیدیم ، آخرش زندگی می ایستد رو به روی من ، خم می شود ، سیگارش را درون لیوان چای ام خاموش میکند .. و بعد می رود ، در امتداد ثانیه ها ..

دلم میخواهد بدوم میانه یک بزرگراه ، داد بزنم که زندگی دوست ات دارم . آن وقت شاید زندگی نگاهم کند ، به سمت ام بدود ، دستانم را بگیرد و مرا با خود ببرد به عمق بی نهایت ها ..

شاید .

*  بدون ربط به تمام دنیا برای بیست ثانیه فهمیدم چرا هستم  .

* با هدفون گوش کنید +


۲۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۴

نشسته ام در کنار ِ سکوت دیوار ها . نگاهم را دوخته ام به کفش های دخترانه ای که بی نظم می روند . بالا ، پایین ، با صدا ، کوبنده و گاهی آرام . تماشا میکنم . زمان نمیگذرد . دست هایم عرق کرده اند . یک جفت کفش دخترانه ، یک چمدان و دختری که میانه اتاق موهایش را می بافد . میگفتی دختر ها وقتی حالشان خوب است موهایشان را می بافند ، موهای باز یعنی رها شده اند ، اگر با کِش بستند یعنی ناراحت اند و آن ها را دار زده اند و اگر روزی آن ها را نابود کنند ، همه چیز برایشان تمام شده است .  از خانه می روم . در میان همهمه ی سکوت ِ آدم ها ، قدم میزنم ، راه می روم ، می ایستم . نگاهم جامانده همراه ِ تو . شاید در میان چمدان ات . از خودم خسته شده ام ، از این توده ی سرد ِ یخی بی روح . از همه ندانم هایم .. یادت هست میگفتی دوست داشتن تملک جوست ؟ من این روز ها می ترسم . از همه ی دوست داشتن هایم . از تو  ، از آن خیابان . رد ِ پای ات جا مانده در میان آرزو هایم . هر روز ضربه های قلبم را حس میکنم . صدا نزدیک تر می شود . تا زیر گلویم می آید ، چشمانم خیس می شوند و من میان ِ آدم ها قدم میزنم ، راه می روم ، می ایستم .. بیا . بیا صبح یک جمعه زمستانی دستم را بگیر با صدای خواب آلود بگو موهایت را ببافم ، آن وقت من موسیقی را بلند کنم ، بنشینم روبه رویت ، نگاهت کنم ..

* شما از این مزخرفات چیزی فهمیدید .. ؟ 

* هیچ چیز خوشایند تر از مرگ نیست . عاشق نیستم ، حرف در دهانم نگذارید . 

۱۸ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۱۱

مرد تنها بود . آن روز بعد اظهر ِ یکشنبه پاییز . دستش را دراز کرد ، از قفسه ی کتاب ها اولین دفتر ِ خالی سبز رنگ را برداشت . رفت ، روی ِ صندلی چوبی اش میانه ی ِتراس خانه نشست . دفتر را باز کرد . شروع کرد به شماردن . یک .. دو .. سه .. صدای ِ بوق ِ ممتد ِ یک اتومبیل فضای کوچه را پر کرده بود . مرد هم می شنید . شمارش ادامه داشت . پنجاه و دو .. پنجاه و سه .. به لکه ی سفیدی میانه ی آسمان خیره شد . کم تر از  ده دقیقه طول کشید . دخترکی با موهای بافته و کوله ِ کوچک ِ مدرسه  از خیابان رد می شد . کاش می شد خاطرات ِ زندگی را فرو کرد توی ِ یک کوله پشتی و تا می شد دور شد . جمله ای که مرد در صفحه ی اول ِ دفتر ِ سبز رنگ نوشت . آن روز خانه ی مرد خسته بود . لکه ی ِ زرد رنگی پشت دیوار یخچال ، دستگیره زنگ زده در ، پنجره های خسته . هفتاد و یک ، هفتاد و دو ..


۱۵ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۴۴

یک دختر ِ شاد ِ خواب آلود روی ِ تخت ِ دو نفره ی قهوه ای با موهای بلند ِ مشکی و سرهمی ِ بلند ِ سفید  . یک میز ِ صبحانه ، گلدان ِ سفید ِ کاکتوس ، رومیزی ِ چهارخانه ی ِ آبی سبز ، نقاشی ِ یک اسب ِ سفید با یال های قهوه ای روشن  . دو لیوان آب پرتقال ِ نارنجی ، پنج عدد نون ِ تست ِ برشته شده . یک بطری ِ آب معدنی ِ نیمه پر ،  ترکیب ِ زرده های تخم ِ مرغ و عسل  ، چند پر گوجه فرنگی ِ قرمز ، یک قالب کره ، چند حبه قند .. یک دختر ِ شیطون ِ سر حال ، روی میز آشپزخانه ، پاهای سفید اش را شلخته تاب می دهد . صدای ِ آرام ِ یک مرد که صبح به خیر می گوید . یک موزیک ِ آرام ِ صبحگاهی . وزش ِ باد ِ بهاری ، رقص ِ پرده های ِ آشپرخانه در هوا ، طعم ِ لیموی نوبرانه ، یک ظرف ِ پر از میوه ، چهار گوجه سبز ِ ترش ، صدای ممتد ِ سوت ِ کتری . یک دختر ِ شاد ِ آرام  ، پشت ِ پیانوی آنتیک ِ بیخ ِ دیوار . مرد ِ من می نوازد . یک مرد که از پشت زنی را در آغوش کشیده . حس ِ لمس ِ دو صورت بر هم ، موج های بی تاب ِ دریا ، آسمان ِ آبی ِ فیروزه ای ، ذرات ِ تابش ِخورشید ِ سوزان ِ گرم ، صدای ِ قدم های ِ عشق .. یک مرد ِ غمگین ِخواب آلود روی تخت ِ دو نفره ی قهوه ای که از خواب بلند شده . جدال ِ بین ِ مرد ، رویا و واقعیت . چند کلمه سکوت ، چند کلمه سکوت ، چند کلمه سکوت ..

* یک بار بیش تر نخونین اش.


۰۸ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۱۹