سقوط

مثل حضور در لبه ی پرتگاه؛ در تلاطم میان ِ رویا و واقعیت

سرگرم هنر خواندن

ooſɥɐɹ ɐıɯɹɐ آرمیا رهجو

آدمی هیچ‌گاه نمیفهمد بدنبال چیست. در یک دایره؛ همیشه سرگردان تنها مرزها را جا به جا می‌کند و خوشحال است. اما نمی‌داند این خوشحالی برای چیست.

۲۸ دی ۹۷ ، ۱۸:۳۰

امروز ششم آذر هزار و سیصد و نود هفت، ۱۲۷۹مین روز از عمر این جاست. امروز شاید روز آخر باشه.

۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۹:۵۶

امروز پنجم آذر هزار و سیصد و نود هفت، ۱۲۷۸مین روز از عمر این جاست. امروز شاید روز آخر باشه.

۰۵ آذر ۹۷ ، ۰۹:۴۱

امروز چهارم آذر هزار و سیصد و نود هفت، ۱۲۷۷مین روز از عمر این جاست. امروز شاید روز آخر باشه.

۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۴

امروز سوم آذر هزار و سیصد و نود هفت، ۱۲۷۶مین روز از عمر این جاست. امروز شاید روز آخر باشه.

۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۹:۱۴
امروز دوم آذر هزار و سیصد و نود هفت، ۱۲۷۵مین روز از عمر این جاست. امروز شاید روز آخر باشه.
۰۲ آذر ۹۷ ، ۲۲:۵۳

خوشحالم زندگی بر مرگ پیروز شده.

۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۳

خدا چه می‌داند از درد های شبانه زنی در تخت خواب تهران؟ خدا چه می‌داند از آنچه که به مرگ می‌رساند آدمی تنها را؟ از پیاده روی‌ های شبانه مردانی که پناه می برند به آغوش دود، از شکم‌های گرسنه‌ی کودکانی که رویاهایشان در سرمای چراغ قرمز چهار راه ها یخ بسته است. خدا چه می‌داند از آزادی، چه می‌داند از برابری، چه می‌داند از واژه های منحوس انسان ها؟ چه شده است که خدا از معنویت میگوید؛ از موهبت ایمان  من کسانی را می‌شناسم که لبخند را از یاد برده اند.. که اندوه هم خواب مادرشان است؛ که درد معشوقه ی برادرشان. من آدم هایی را می‌شناسم که دست به خون می‌شویند و اشک چاشنی صبحانه‌شان می‌کنند و تمام لحظه هایشان بی کسی است. من در زیر نور چراغ های کم نور زنانی را دیده‌ام که مردی را در آغوش کشیده اند، بازویش را سفت چسبیده‌اند. من نگران تاریخ‌ام، نگران اشک، خون، آرزوهای بر باد رفته. خدا چه می‌داند؟ از چه چیز خبر دارد؟ هیچ خیر و شری زاییده افعال آدم ها نیست و هر چه هست دستان پر قدرت سرنوشت است. چیزی که در این دنیا پیدا نمی‌شود عدالت است. واژه ی منحوس عدالت.


مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که کسی می‌خواست ، که من کسی نداشتم، کَسَم خدا بود، کَس بی کَسان.. / علی شریعتی / هبوط / ص 1

۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۹

هیچ وقت نمی‌‌دانم چه لباسی بپوشم. هیچ وقت هم یاد نگرفتم چطور می‌شود یک آدم مرتب بود.  مثل این که هیچ وقت نفهمیدم دوست دارم چایی را با چی بخورم. تا آن جا که یادم هست همیشه لباس‌هایم تکراری بود؛ معمولا مشکی. نه این که پول نداشته باشم، نمی‌دانستم چه چیز را دوست دارم. همیشه موقع امتحان‌ها بر خلاف همکلاسی‌های پول دارم یک مداد کوچک چند ده بار تراشیده همراهم بود که اندازه‌ی همه‌ی اطرافم دوست‌اش داشتم و یک پاک کن که نمیدانم کدام سال ِ دوران راهنمایی آن را از همسایه‌مان هدیه گرفته بودم. همیشه فکر می‌کردم احتمالا فردا روز دیگریست. زندگی‌ام همیشه خلوت بود. از سیب بدم می‌آمد. یک گاز میزدم و بقیه اش را می‌گذاشتم روی میز. همیشه فکر می‌کردم یک روز مثلا حوالی سی‌و‌چهارسالگی حدود نه صبح از خواب بیدار می‌شوم، یکی از کت‌وشلوارهایم را می‌پوشم و یک پیراهن و شال گردن با آن سِت می‌کنم. آن وقت سوار ماشین آخرین مدلم، از حوالی شمال تهران می‌روم به سمت شرکت‌ام. برای پیشرفت‌ام کلی برنامه دارم، روزها تلاش می‌کنم، ورزش می‌کنم و عصرها به کلاس موسیقی می‌روم و شب ها در حالی که شیشه ماشین را پایین داده‌ام و یک نخ سیگار می‌کشم با آرامش به خانه‌ام می‌رسم و روی تخت می‌خوابم. چند وقت پیش کتابی می‌خواندم با عنوان مرگ و ذهن که می‌گفت مرگ اساسا یک پدیده ذهنی است. فقط یک پایان است بر بخشی از هستی.. تصور کنید؛ پول، سیاست و ... چقدر می‌توانند بی اعتبار باشند؛ در حد و اندازه یک رویا.

۲۹ تیر ۹۵ ، ۲۲:۳۹

یک جایی هست در زندگی که احساس پاره می‌شود. یک وقت‌هایی که حقیقت بر سرت آوار می‌شود و تو صدای مهیب ِترسی را در اعماق وجودت حس می‌کنی. اما هیچگاه از فریادهای در گلو مانده‌ات نترس. از هیاهوی آدم‌ها، از دروغ‌ها. رسالت‌ات را آغاز کن. دست‌ات را در میان دستان مرگ قرار بده و یک شب آرام ِتابستانی با او قدم بزن، به همه‌ی گذشته‌ات فکر کن، به همه‌ی آدم‌هایی که بوده‌اند و به خودت یادآوری کن که لازم نیست چیزی را فراموش‌ کنی. بعد شاید تو هم به این نتیجه رسیدی که جهان حقیقت تف مال شده‌ا‌‌یست که برای کشف‌اش روزها بی هدف دویده‌ایم. میدانی، هر چه سن‌ام بالاتر رفت سرعت بقیه بیش تر شد و من هر روز توهم‌هایم. کودکی من مثل یک شعر بود، پر از دروغ هایی که زیبا ماند و  مرا میان ِمردم ِنامهربان، در ناله های زمین، میان ِحرف های قلمه سلمبه دیکنز بزرگ کرد.  نیمه‌های شب که آمد همراه مرگ یک خانه را نشانه برو. پرده‌ها را کنار بزن و بنشین همه‌ی داشته‌ها و نداشته‌های زندگی‌ات را سلاخی کن. بعد شاید تو هم تصمیم گرفتی به مرگ نزدیک‌تر شوی، بزرگ شوی، همراهم شوی. شاید هم کمی آن طرف تر دختر ِ جوانی با موهای بلند و صورت مهربان نزدیک‌ات شد و شیرینی حرکات‌اش مهمانی دو نفره‌ات را با مرگ بهم ریخت.

۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۶