سقوط

مثل حضور در لبه ی پرتگاه؛ در تلاطم میان ِ رویا و واقعیت
-
ooſɥɐɹ ɐıɯɹɐ

مگر می‌شود

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۲۱ ب.ظ

مدت ها بود میخواستم بگویم دوستت دارم . مثل همه ی آن بار هایی که گفتم و تو نشنیده گرفتی . مسخره است . مگر می شود کسی را دوست داشت که تو را دوست ندارد ؟ از من بپرسند می گویم می شود . مسخره هم نیست . راستش من اصلا معتقد نیستم همه ی چیزهای این دنیا باید دو طرفه باشد . مثلا احساس سکس کردن . آدمی است دیگر گاهی حسِ سکس کردن اش می آید گاهی نه . نمی تواند همه ی عالم و آدم را در آن لحظه متقاعد کند که من یکی از هورمون هایم غیر نرمال کار میکند و به یک نفر برای چند ساعت نیاز دارم .گاهی نمیتوانیم حسِ دو طرفه ای ایجاد کنیم . گاهی وقت ها خیلی از احساسات یک طرفه ایجاد می شوند و بعد شاید دو طرفه بشوند و حتی خیلی وقت ها یک طرفه بمانند .  احساس را سرکوب نکنید ؛ کنترل کنید ولی برای  احساساتتان احترام بگذارید . برای همه شان وقت صرف کنید اما بدانید هیچ احساسی به زنده ماندن یا نماندن شما ربط پیدا نمی کند . حتی احساس های ساختنی شما برای عشق ِزندگی تان ؛ همان که اسمش را همسر میگذارید . بیاید کمی رو راست با خودمان حرف بزنیم . به جای کلنجار سرِ دروغ گفتن یا نگفتن ، ببینیم چه آدم هایی را به خاطر خودشان و چه آدم هایی را برای کشف اندام شان دوست داریم . آن وقت با شجاعت برویم لغات را بکوبیم توی صورت شان . با جرات از عمق وجودمان بگوییم . برویم راستش را بگوییم . بگوییم من تو را دوست دارم چون زیبایی یا دوستت دارم چون میفهمی یا میخواهم فقط با تو بیرون بروم ، لذت ببرم یا هر مزخرف دیگری . فقط راستش را بگوییم . میگفت آدم هایی رو که دوست داری را از دست نده . برای داشتنشان تلاش کن . راست می گفت . اما کاش می شد . کاش همه چیز یک طرفه نمیماند .. چه می گفتم ؟ ها این که چند بار گفتم دوستش دارم و نشنیده گرفت . ولش کنید . مهم نبود .