سقوط

مثل حضور در لبه ی پرتگاه؛ در تلاطم میان ِ رویا و واقعیت
-
ooſɥɐɹ ɐıɯɹɐ

انتهای سیاهی

چهارشنبه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۱۱ ب.ظ

نشسته ام در کنار ِ سکوت دیوار ها . نگاهم را دوخته ام به کفش های دخترانه ای که بی نظم می روند . بالا ، پایین ، با صدا ، کوبنده و گاهی آرام . تماشا میکنم . زمان نمیگذرد . دست هایم عرق کرده اند . یک جفت کفش دخترانه ، یک چمدان و دختری که میانه اتاق موهایش را می بافد . میگفتی دختر ها وقتی حالشان خوب است موهایشان را می بافند ، موهای باز یعنی رها شده اند ، اگر با کِش بستند یعنی ناراحت اند و آن ها را دار زده اند و اگر روزی آن ها را نابود کنند ، همه چیز برایشان تمام شده است .  از خانه می روم . در میان همهمه ی سکوت ِ آدم ها ، قدم میزنم ، راه می روم ، می ایستم . نگاهم جامانده همراه ِ تو . شاید در میان چمدان ات . از خودم خسته شده ام ، از این توده ی سرد ِ یخی بی روح . از همه ندانم هایم .. یادت هست میگفتی دوست داشتن تملک جوست ؟ من این روز ها می ترسم . از همه ی دوست داشتن هایم . از تو  ، از آن خیابان . رد ِ پای ات جا مانده در میان آرزو هایم . هر روز ضربه های قلبم را حس میکنم . صدا نزدیک تر می شود . تا زیر گلویم می آید ، چشمانم خیس می شوند و من میان ِ آدم ها قدم میزنم ، راه می روم ، می ایستم .. بیا . بیا صبح یک جمعه زمستانی دستم را بگیر با صدای خواب آلود بگو موهایت را ببافم ، آن وقت من موسیقی را بلند کنم ، بنشینم روبه رویت ، نگاهت کنم ..

* شما از این مزخرفات چیزی فهمیدید .. ؟ 

* هیچ چیز خوشایند تر از مرگ نیست . عاشق نیستم ، حرف در دهانم نگذارید . 

۹۵/۰۱/۱۸