سقوط

مثل حضور در لبه ی پرتگاه؛ در تلاطم میان ِ رویا و واقعیت
-
ooſɥɐɹ ɐıɯɹɐ

مَرد

يكشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۴۴ ب.ظ

مرد تنها بود . آن روز بعد اظهر ِ یکشنبه پاییز . دستش را دراز کرد ، از قفسه ی کتاب ها اولین دفتر ِ خالی سبز رنگ را برداشت . رفت ، روی ِ صندلی چوبی اش میانه ی ِتراس خانه نشست . دفتر را باز کرد . شروع کرد به شماردن . یک .. دو .. سه .. صدای ِ بوق ِ ممتد ِ یک اتومبیل فضای کوچه را پر کرده بود . مرد هم می شنید . شمارش ادامه داشت . پنجاه و دو .. پنجاه و سه .. به لکه ی سفیدی میانه ی آسمان خیره شد . کم تر از  ده دقیقه طول کشید . دخترکی با موهای بافته و کوله ِ کوچک ِ مدرسه  از خیابان رد می شد . کاش می شد خاطرات ِ زندگی را فرو کرد توی ِ یک کوله پشتی و تا می شد دور شد . جمله ای که مرد در صفحه ی اول ِ دفتر ِ سبز رنگ نوشت . آن روز خانه ی مرد خسته بود . لکه ی ِ زرد رنگی پشت دیوار یخچال ، دستگیره زنگ زده در ، پنجره های خسته . هفتاد و یک ، هفتاد و دو ..


۹۵/۰۱/۱۵