سقوط

مثل حضور در لبه ی پرتگاه؛ در تلاطم میان ِ رویا و واقعیت
-
ooſɥɐɹ ɐıɯɹɐ

پر ِپرواز ندارم

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۰۴ ب.ظ

تقریبا امروز به این نتیجه رسیدم هیچ انگیزه ای برای ادامه ی هیچ جور مسیری ندارم . این که خیلی از شما دوست جان های من اصرار دارید مسیر های مختلفی هست ، من حاضرم بنشینم روی چمدانم و ساعت ها به شما گوش دهم - البته این را بدانید من اصلا منطقی نیستم . تازه کلی هم احساس ِ اضافه دارم - اما حاضرم بنشینم ، ژست بگیرم ، عینک ام را هم بالا و پایین کنم و گوش بدهم . تا همین چند ساعت ِ پیش قرار بود فردا بروم دپارتمان ِ فلسفه فلان جا ؛ پیش ِ دوستم که تدریس میکند ، بزنم زیر گوشش بگویم فلانی تو بیا بگو فلسفه رفتن ها چیست ؟ .. الان که با شما حرف میزنم دارم چمدانم را جمع میکنم برگردم اصفهان . یک شلوار ِ جین ِ آبی ، یک پیراهن ِ مشکی ، همان دستبند قهوه ای و حتی قرار است کفش ِ اسپورت ِ درب و داغونم را هم باز ببرم ؛ همان کفشی که رویش کلی گچ ریخته و گوشه سمت ِ چپ ِ پای ِ راست اش پاره شده ! اما آیا من آدمی هستم که به خاطر پارگی یا درب و داغون شدن چیزی آن را دور بیندازم ؟ فکرش را هم نکنید . من آدمی هستم که یک سال و نیم این کفش و درب و داغون و این شلوار جین ِ آبی و آن پیراهن ِ مشکی را می پوشم و سعی میکنم پارگی هایم را کسی نبیند .. من برای زندگی خیلی انرژی میگذارم . کلی صبر دارم ، کلی هم دنبال ِ پول در آوردن هستم و همه ی آن مسیر هایی که در ذهن شما هست را قبول دارم . اما میدانید ، راستش صبح های جهان ِ من پر از آدم هایی است که دیر کرده اند .

* عنوان از جناب ِ شاملو .

* این که من از پله برقی میترسم یا فوبیا حیوون دارم خنده داره ؟

۹۵/۰۱/۱۳