سقوط

مثل حضور در لبه ی پرتگاه؛ در تلاطم میان ِ رویا و واقعیت
-
ooſɥɐɹ ɐıɯɹɐ

شاید من

پنجشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۳۷ ب.ظ

یک ساعت شلوغ میانه ی روزی پر هیاهو را در نظر بگیرید که کارهای مهمی هم دارید . تلفن تان زنگ میخورد و شخصی از پشت تلفن وجودتان را می خواهد ، میخواهد که برای چند ساعت در کنارش باشید و حرف هایش را بشنوید . بغضی میانه ی حرف هایش اذیتِ تان میکند . شما فردی پر از ابهام هستید که تنها عنصر دوست داشتنی زندگی تان همان شخص است . چه میکنید ؟ بدون فکر و توجه به کارهایتان با چند واژه ی احساسی قربان صدقه اش می روید و قول می دهید کم تر از ساعت کنارش باشین . به سمت ماشین تان می روید ، آن را روشن میکنید و با عجله خیابان ها را بهم می ریزید . پشتِ سرِ هم بوق می زنید و بالاخره مجبور می شوید در ترافیک همیشگی خیابان ولیعصر موزیک مورد علاقه تان  را گوش دهید . در زمان پخش موسیقی شما همواره با خود دوست داشتن آن شخص را مرور میکنید . قطعه هایی از موزیک را که از بر کرده اید تکرار میکنید  و بالاخره با بی حوصلگی  از میانبری که همیشه استفاده میکردید سعی میکنید از چَنگال ترافیک فرار کنید . روبه روی سوپر مارکت ِ نبشِ خیابانِ تان توقف می کنید و یک بستنی شاه توتی برایش میخرید ، مثل همیشه . میانه ی کیفِ تان آن را پنهان میکنید . چند لحظه بعد  .. خود را روبه روی آسانسور فرض کنید . یک فردِ مضطرب و پر انرژی که عشق و خاصیت عجیب اش را قبول دارد . تحمل نمیکنید و به سمت راه پله می دوید و دو تا یکی بالا می روید . لبخندتان را کِش دار میکنید ، کلید می اندازید و در را باز می کنید . چراغ ها خاموش اند . روی مبل ها پارچه ای سفید پهن شده و آن گلدانِ نارنجیِ گوشه اتاق ، پر از گرد و غبار است . پیانوی آنتیک بیخِ دیوار و یک سرهمی سفید که رویش افتاده است .  صدایش میکنید . دنبالش میگردین . اتاق خواب ، آشپزخانه ، حمام ، بالکن . همه جا می گردین . به تصویرِ درون قابِ عکس اش خیره می شوید . کمی دور و برِ تان را نگاه میکنید . یادتان می آید او شش ماه است رفته است . یادتان می آید . همه چیز . میخواهید گریه کنید اما نمیتوانید . می روید سمت پیانو با خودتان میگوید به سرهمی دست نزنم تا اگر باز هم خیالاتی شدم آن را ببینم .. به هیچ چیز خانه دست نمی زنید . در را می بندین . به سمت ماشین تان می روید . بر می گردید سرِ کارتان . همکارتان می رود پرونده ای از کیف تان بردارد . می گوید " تو باز بستنی خریدی یادت رفته بخوری ؟!! .. هوم .. با توا م . برو بابا خُلی تو ام . "  او می رود . شما میمانید و عکس کوچکش درون کیف ِ پولِ قهوه ای تان .

* تهرانِ تنهایِ این روز های مَن .. 

۹۵/۰۱/۰۵