سقوط

مثل حضور در لبه ی پرتگاه؛ در تلاطم میان ِ رویا و واقعیت
-
ooſɥɐɹ ɐıɯɹɐ

لگد به دوست داشتن های احتمالی

يكشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۲۶ ب.ظ

تمام شب را باران باریده بود . از آن جمعه ها که دنیا رفته بود پی کار و زندگی اش و من مانده بودم و لُخت کردن ثانیه ها .  تو هم بودی . همه ی آن تو هایی که در وجودم چنگ می انداخت . توی اتاق ، تمام شب ، موسیقی و کتاب دوست داشتنی ات و سرِ من روی بازوی تو . آن شب پرواز کرده بودم حوالی ابر ها . از آن وقت هایی بود که لبریز حرف زدن بودم و شب از ترس مردود شدن در امتحان خواب واژه های سرد می دیدم . یک جمعه که صبح فردایش امتحان داشتم و تو آن شب با آنکه حجم وسیعی درس نخوانده داشتی تا خودِ صبح کنارم نشستی و لغت خواندیم . باران هم از صبح شروع شده بود . بین خودمان بماند اما هیچ آدم عاقلی اتاق پر از کتاب و آن دست ها را ول نمیکند کله ی صبح برود در یک لجنزاری همراه با نوجوان های فاحشه امتحان بدهد ! فوقش میماند سال بعد . اصلا دانشگاه رفتن چه داشت که این همه سال دغدغه اش را داشتیم ؟  من همیشه از امتحان بدم می آمد . از چیرگی ما تحت پاره کن و مزخرفش ! یک وقتی بین شب و سپیده دم که دیگر صبح شده بود از پشت سرم دهانت را چسباندی به گوشم گفتی صبحانه آماده است جانور ! الاناست مدرسه ات دیر بشه ها ؟ من برای چند ثانیه مبهوت . یک همچین صبحی ، یک همچین دوستی ، یک همچین امتحانی .. بعد میدانی چی شد ؟ یادت هست ؟ درست همان ثانیه که چرخیدم بغلت و گفتم اصلا دلم نمیخاد امتحان بدهم تو با آن صدای عجیب غریب ات گفتی : جانور جان ! اگه نری تا شهریور نمیتونی امتحان بدی . همه از یادت میرن . پاشو تنبلی نکن جانور . دوباره ظهر بر میگردی روی همین تخت . همان ثانیه ها فکر کردم تو چه پسرِ منطقی و معقولی از من ساخته ای . همانی که تا قبل اش نبودم .

میدانی ؟ من آدم دوست داشته شدن نیستم . آدم تخمی هستم ، تعارف که نداریم . حسِ بدی پیدا میکنم وقتی به کسی وابسته می شوم . یک حسِ زشت . اون روز صبح بلند شدم . با خودم فکر کردم که اکی باید برم امتحان بدم و بعد با تو قهر کنم . لگد بزنم به دوست داشتن هایمان و بعد مچاله ات کنم در خاطرات گذشته ام !  رفتم . مردود شدم و بعد برای ترک کردن تو .. میدانی ؟ من آدم معقولی نبودم .  پر از حماقت های بچه گانه ام . بی فکر ، دیوانه و ندانم کار . البته همیشه بعدش مثل سگ پشیمان میشوم . یادت هست ؟ تو همیشه به خل و چل بازی های من میخندیدی اما من همیشه پر از توهم و حاشیه بودم . حالا نشسته ام در بیابان این روز ها از دور تماشایت میکنم و چه دردمندانه در آغوشم جامانده ای ، دخترِ جامانده ی آن  سال ها ، از همان شب بارانی تا حالا ..

* گیرم بهار آمد . نم باران هم زد . بعدش.. ما به روزمرگی بر میگردیم .

۹۵/۰۱/۰۱